ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

بالاخره رئیس جمهور ایران انتخاب شد92.3.25

بالاخره رئیس جمهور ایران دکتر حسن روحانی شد با 18میلیون رای مردم که اکثر مردم هم خوشحال شدن در تک تک شهرها جشن برپا شد که در بوشهرهم حسابی شلوغ بود و بزن و برقص و کسانیم که طرفدار دکتر روحانی با پارچه های بنفش به خیابان آمده بودن     ...
25 خرداد 1392

یازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری1392.3.22روز جمعه

سلام دختر گلم امروز روز انتخابات ریاست جمهوری  یعنی مردم با رفتن به پای صندوق های رای رئیس جمور کشورشون انتخاب میکنن وهمچین روز انتخابات شورای شهرم هست . تو در زمان  ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد متولد شدی و الان که 7 ماه و 15روزت دوره جدیدی از انتخابات داره شروع میشه که معلوم نیست اینبار چه کسی رئیس جمهور ایران میشه احمدی نژآد که 8 سال رئیس جمهور بود و حالا تا فردا مشخص میشود که چه کسی از بین کسانی که کاندید شدند انتخاب میشن اسمهاشون1.سعید جلیلی.2.محسن رضایی.3.حسن روحانی.4.علی اکبرولایتی.5.محمدغرضی.6.محمدباقرقالیباف   عکس محموداحمدی نژاد     اینم عکس 8 کاندیدا که 2نفرشون انصراف دادن   &n...
25 خرداد 1392

اتفاقات اخیراز 92.3.11 تا 92.3.20

قربون گل سفید خودم برم توی این 2 هفته کلی سرم شلوغ بود که تازه الان  وقت کردم بیام و کمی برات بنویسم تازه اونم خلاصه بزار اول از عمل بابایی بگم که با اجازت 92.3.9 مصادف با واکسن 6 ماهگیت عمل کرد و روز شنبه 11.3.92 هم با هواپیما ساعت 5و10دقیقه اومد بوشهر ولی اول دیدمش که نشناختم و گریم گرفت توی فرودگاه از بس که لاغر و ضعیف شده اینقدر حالش بد بوده که توی هواپیما همه پرسنل روی سر بابا بودن و داشتن زنگ میزدن اورژانس تا موقع فرود بابارو ببرن بیمارستان  که بابا گفته نمیخاد و الان خانوادم اومدن دنبالم و از اونجاییم که بابام قبلش بهم زنگ زد که از صبح هادی حالش بد بوده و برو فرودگاه دنبالش و منم گفتم برای اینکه با خیال راحت به بابا برسم و...
21 خرداد 1392

مسابقه وبلاگی

1.بزرگترین ترس زندگی شما؟ از دست دادن عزیزانم بخاطر همین دوست دارم زودتر از همه اونا بمیرم. 2.اگه 24 ساعت نامرئی میشدی چیکار میکردی؟ اول سریع میرفتم هرچی طلا فروشی بود و خالی میکردم و بعدشم بانک خالی میکردم و بعدشم دوست داشتم از آینده خبردار میشدم. 3.اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن یک آرزوی 5 الی12 حرفی شما رو داشته باشه آن آرزو چیست؟ عزیزانم را  به آنچه در دل دارند برساند. 4.از میان اسب.پلنگ .سگ .گربه و عقاب کدام رو دوست داری؟ اسب چون سالی که در آن متولد شدم سال اسب بود ولی هادی بهم میگه فریبا عقاب چون هرکی بخواد اذیت سارینا بکنه بقول هادی مثل عقاب روی سر اون آدم فرود میام. 5.کارتون موردعلاقه دور...
20 خرداد 1392

92.3.4اولین باری که انگشت شصت پات کردی توی دهانت

سلام  عشقم بعد یک هفته تاخیر و موندن خونه مامانم بالاخره امشب 92.3.10 اومدیم خونه چون بابایی فردا  ساعت 5 با هواپیما میرسه بوشهر و میاد پیشمون و با کلی جایزه ولی بمن گفته من دلم خوش نکنم چون همش برای تو جایزه خریده ولی من میدونم هرچی خوردنی خوشمزس برای من میاره توی این هفته کلی باهم خوشگذرونیدیم و عکس انداختیم و عکسات میزارم ولی یه کار جالب هم انجام دادی اونم این بود که 92.3.4ساعت 9.30 شب داشتم تلویزیون نگاه میکردم و توهم کنارم خوابیده بودی اشتی بازی میکردی که یه دفعه صدای ملچ و ملوچ اومد برگشتم نگات کردم که نگو توی وروجک داشتی انگشت شصت پات لیس میزدی وای اینقدر کیف کردم اگه بدونی چقدر منتظر همچین لحظه ای بودم سریع گوشیم اوردم از...
17 خرداد 1392

92.3.9و واکسن 6ماهگی و ورود به 7ماهگی

سلام سلام به توکه روز بروز 1000000000000000ماشالله داری شیطون تر میشی و شیطونی توی اون چشمای انگور سیاهت موج میزنه مخصوصا وقتی میخندی جنابعالی یه 3 هفته میشه که دنبال هرکس که لباس میپوشه برای بیرون رفتن گریه میکنی و میخای باهاش بری و از دست تو باید بریم قایم شیم و دزدکی بریم و یا باید تورو ببریم سرگرمت کنیم تا بتونیم بریم وگرنه ولی از اینا گذشته دیروز یعنی 9.3.92 بردمت تا واکسن 6ماهگیت و بزنی البته با مامانم بردمت و آقای دکتره خیلی خوب زد دستش درد نکنه البته 2 واکسن یکی سگانه و دیگری هپاتیت بود و برای اینکه تو اونجا گریه نکنی برات آهنگ امید جهان گذاشتم و کل بهداشت و این آهنگ ورداشته بود از بس صداش بلند بود یه کولی بازی شد که نگو ولی د...
17 خرداد 1392

روز پدر و رفتن بابایی92.3.3

سلام سوگلی من عشق مامان وروجکم .سارینا امروز روز پدر و تو اولین سالی که وارد زندگی ماشدی و حضورت پررنگتر شده منظورم از پررنگتر اینه که آخه توی ورووجک پارسال هم روز پدر حضور داشتی البته توی شکم من بودی بخاطر همین حضورت کمرنگ بود ولی امسال هزار ماشالله حضور فعال تری داری .ولی سارینا امروز بابایی رفت تهران برای عمل و موقع رفتن تو خواب بودی ساعت 3و 15 بود که اومد ازت خدافظی کنه هی ماچت میکرد و هی ماچت میکرد و هی منم میگفتم بابا بسته حالا نوبت منه و دیدم نه مثل اینکه نمیخاد دست از بوسیدن تو برداره چنان خم شده توی تختت که نگو یدفعه کشیدمش که نگو وای جوجه سارینا بابایی داشت میگرد منم هم خندم گرفته بود و هم گریم و خلاصه اینکه بابایی رفت تهران و نام...
5 خرداد 1392

بخند عزیزم

یه چیکه شادی یه مشت ستاره   یه دل که هیچوقت آروم نداره   مابا همینا خوشبخت و شادیم   ما حک شدیم تو برگای تقویم   ما باهمینا خوشبخت و شادیم   بخند عزیزم فردا تو راهه   حلقه ای از نور تودست ماهه   بخند عزیزم شب غرق رازه   پنجره های خوشبختی بازه   میخوام تو چشمات اشکی نلغزه   جوری بیام که برگی نلرزه   بذار که قلبم پیشت بمونه   تادنیا شکل رویاهامونه   به فکر اینم که غم بمیره   چیزی نگم که دلت بگیره   باتو رو ابرا قدم گذاشتم   من آرزویی جزتو نداشتم   بخندعزیز...
1 خرداد 1392
1